قاتلان مراجعه کنندگان
گوشی تلفن را بردار و به تمام آنانی که دیرکرد دارند زنگ بزن. بگو اگر کتابها را نیاورند بابایشان را جلوی چشمانشان می آوریم !
اگر کسانی گوشه ی سالن مطالعه با هم پچ پچ می کنند به جای مودبانه درخواست سکوت کردن بهشان نگاه غضب آلود کن و چنان نفست را از مجاری بینی ات بیرون بده که صدایش تمام سالن را پرکند و از ترس شلوارشان را خیس کنند.
نکند خلق خوش بهشان نشان بدهی. پررو می شوند. کتابدار خوب یک کتابدار درنده خو و پاچه گیر است.
همیشه باید کاسه چشمانت پر از خون باشد. در محیط کتابخانه و بلاخص مقابل مراجعه کننده با لبخند قهرکن. تو نباید بویی از لبخند برده باشی !
نکند برایشان کتابی را جستجو کنی. پررو می شوند. بگذار برای همیشه نداند که آن کتاب مورد علاقه شان در مجموعه کتابخانه بوده است و تو به آنان امانت ندادی.
از تمام کسانی که وارد کتابخانه می شوند سوال و جوابهای الکی بپرس. بگذار بفهمند که تو اینجا رئیس هستی ، همه کاره هستی ، همه چیز زیر نظر توست.
تو باید کاری کنی که هر مراجعه کننده فقط یک بار در عمرش به کتابخانه ات بیاید. تو باید در همان دفعه اول حس و انگیزه دوباره آمدنش را بکشی ! تو باید علاقه اش به کتاب و کتابخانه را به قتل برسانی ! تو باید حس مسئولیت پذیری کتابداری داشته باشی و کاری کنی که نه تنها دیگر به کتابخانه ی تو ، بلکه به هیچ کتابخانه دیگری هم نروند. به همکارانت فکر کن ! در برابر همکارانت در کتابخانه های دیگر حس مسئولیت پذیری داشته باش !!!
هنگام عضو شدن جلویشان سنگ بیانداز. گیر کق بده. سربدوانشان. چیزهای نامعقول و شرایط عضویت سخت بگذار. از خودت شرایط مندرآوردی درست کن.
تو باید آنان را بکشی ! تو تحصیل کرده ای ، چهار سال درس خوانده ای که بکشی ، مگر نه ؟! هر روز خشن تر باش ، نکند خدای نکرده لبخندی بزنی !!! نکند لبخندی بزنی !!!
" دستاور"
برای من ، بزرگترین دستاورد چهارسال تحصیل در رشته کتابداری "تایپ ده انگشتی" بود !
پ.ن ۱ : یادمه برای خیلی ها همین هم نبود !!! ( خدا خیر سرفصل های درسی را بدهد ! )
پ.ن ۲ : این مطلب بیشتر یکجور تلنگر است به مطالب درسی.
پ.ن ۳ : نه اینکه از اینجا بیشتر کتابدارها رد می شن ، لذا با توجه به میانگین آی کیوشون لازم دیدم پی نوشت دوم رو بنویسم !!!
" آفت های کتابخانه "
از جمله آفت های کتابخانه و درصد شیوع آن عبارتند از :
1 – کرم کتاب ( درصد شیوع : 001/0 درصد )
2 – موریانه ( درصد شیوع : 05/0 درصد )
3 – موش ( درصد شیوع : 8/0 درصد )
4 – سوسک ( درصد شیوع : 9/0 درصد )
5 – کتابدار بداخلاق ( درصد شیوع : 93 درصد !!! )
که البته گزینه پنجم دارای انواع : کتابدار پاچه گیر ، گودزیلا صفت ، اژدها خو ، افعی گون و غیره می باشد !!!
بجهت ثبت در تاریخ برای یادآوری در آینده. ( هفته گرد ! )
فال حافظ این روز :
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست.
پیش نوشت : گاهی بعضی ها برای آدم عزیز هستند و قاعدتاً نوشته هایشان نیز عزیز است. آنچه در زیر می آید ، انشاء ایست نوشته شده به دست دختر ِ خواهرم که در ژانر "وحشت" نوشته شده و امیدوارم انتشار نوشته اش در وبلاگ [درپیت] دایی اش بتواند هم خوشحالش کند و هم انگیزه ای باشد برای نوشتن داستانهایی دیگر.
به امید چاپ کتابهایی پرتیراژ از او در آینده.
" کابوس"
داستان از جایی شروع شد که من و خانواده ام به روستایی رفتیم که بیشتر از پنج نفر سکنه نداشت.
جالب بود ، ما فقط برای یک یا دو ساعت می خواستیم آنجا بمانیم ولی سرنوشت جور دیگری برای ما رقم خورد.
وقتی می خواستیم برویم ، ماشین خراب شده بود ، گوشی ها آنتن نمی داد.
پدرم گفت : مجبوریم بمانیم. به پیش یکی از روستاییان رفتیم. پدرم به او گفت : جایی ندارد به ما بدهید تا شب را در آن بمانیم ؟
مرد روستایی گفت : چرا داریم ولی ... ( و حرفش را ناتمام گذاشت.)
رفتیم داخل خانه ، دقیقاً قبرستانی پشت آن خانه بود.
شب شد ، صدایی از پشت درب می آمد ، کسی محکم به درب می کوبید و من و مادر و برادرم تنها بودیم. پدرم رفته بود به دنبال تعمیرکار. دستهایی استخوانی تند و تند به درب می زد. من و برادرم به کنج خانه رفته بودیم. وقتی می خواستیم درب را باز کنیم ، دستهای استخوانی تبدیل به دستانی تپل شد. درب را که باز کردیم مرد روستایی داخل خانه آمد و گفت : چرا همه ی شما داخل یک اتاق اید؟ می توانید از تاق های دیگر نیز استفاده کنید و غذا را گذاشت و رفت.
پدرم آمد ، ماشین درست شده بود. وقتی می خواستیم برویم به قبرستان نگاه کردم. قبرها تکان می خوردند ، به مادرم گفتم و مادرم به من جوابی نداد. سوار ماشین که شدیم از داخل خانه صدای مادرم را شنیدم ، ترسیدم ، جیغ زدم مـــــــــــادر ، پدر و برادرم تبدیل به دود سیاه شدند و از خواب پریدم و دیدم پدرم برگشته.
وقتی دویست متر از روستا دور شدیم به عقب نگاه کردم ، روستا نبود ولی قبرستان بود !
ز. هاشمی ( آبان 1391 ، ششم ابتدایی )
" ثبت احوال "
کتابداری با دوست پسرش ، روانشناسی ، تو یه بعد از ظهر پاییزی سرد رفته بودن پارک و روی یه نیمکت نشسته بودن و از سرما لباسهاشونو مشت کرده بودن تا گرم بشن ( قاعدتاً نمی تونستن همو بغل کنن که گرم بشن ! ضمن اینکه از اینجا خونواده رد می شه و ما نمی خوایم بدآموزی داشته باشه ! )
دیگه آخرای روز بود و کلاغ ها داشتن از بالای سرشون دسته دسته می رفتن خونشون که کتابداری رو به روانشناسی کرد و گفت : می خوام برم ثبت احوال و اسممو عوض کنم. اسمم خوشگل نیست. با کلی آدم و دکتر و استاد دانشگاه و فارغ التحصیل هم مشورت کردم و همه نظرشون مثبت بوده ، کلی هم تو این سایت و اون سایت نظرسنجی کردم که همه رای به عوض کردنش دادن.
روانشناسی یه نگاه عاشقانه بهش انداخت ( و یه بوسه غیرفیزیکی و خیالی بینشون رد و بدل شد ) و گفت : خیلی خوبه عزیزم. پیشنهاد من بهت "مدیریت اطلاعات" هستش. تو برام با اسم کتابداری عزیز هستی و اگه اسمت عوض بشه هزار بار برام عزیزتر می شی.
خلاصه تو اون روز سرد و نمناک پاییزی قرار شد که کتابداری اسمشو به مدیریت اطلاعات عوض کنه ولــــــی !
ولی کارمند دست و پا چلفتی اداره ثبت احوال موقع تغییر اسم کلیدها رو اشتباه زد و اسمش شد " علم اطلاعات و دانش شناسی " ! بعدشم قسم خورد که کلیدها رو اشتباه زده !
کتابداری کلی گریه کرد ( کلی هم توی دلش فحش ناموسی داد که از گفتنش معذوریم ولی همینقدر بدونین که فحش هاش خیلی زشت بود ) و دوباره گریه کرد. هرچقدر هم روانشناسی نازش کرد ( قاعدتاً نمی تونم بگم بوسش کرد ! ) که اشکالی نداره عزیزم ، اسمتو هر چی می خوان بزارن ، تو برای من همون کتابداری می مونی !!! افاغه نکرد و کتابداری کلی گریه کرد.
دست آخر کتابداری رو کرد به روانشناسی و گفت : من می خواستم با تغییر اسمم تو رو خوشحال کنم. تو هر جا جلوی دوستات اسم منو می آوردی مسخره ات می کردن ، من می خواستم اسمم بهتر بشه ولی این کارمند ثبت احوال ... ( و بعدش نجابت دخترانه اش رو کنار گذاشت و هر چی به دهنش اومد رو گفت که بعضی هاشو حتی روانشناسی که پسر بود نشنیده بود !!! ) بعدش روانشناسی با دستش اشک های کتابداری رو که سرخورده بود روی گونه هاش رو پاک کرد و سعی کرد بدون تماس حس بغل کردنو بهش القا کنه ( که خوب بی عرضه نتونست ! ) و بهش گفت : عزیزم حالا اگر اسمت مدیریت اطلاعات می شد شاید یه کاری هم برات پیدا می شد و سازمانها به هوای اسمت یه پست سازمانی هم برات درست می کردن ولی با این اسم جدید گمان نمی برم وضعمون بهتر از قبل بشه ولی تو غصه نخور عزیزم ، من تو رو با این اسم ، چه با اسم قبلی و چه با هر اسم دیگه ای دوست دارم و برام عزیزی.
بعدش کتابداری ام کلی خوشحال شد و احساسات دخترانه اش تحریک شد و تو تخیلاتش خودشو تو بغل روانشناسی دید و خلاصه مثل سریالهای ایرانی همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و با هم رفتن سینما و بعدشم رفتن خونه هاشون.
پیش بینی ایمیل های تبریک استخدام در گروه بحث
ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1400 :
با خبر شدیم که یکی از سازمان های دولتی آگهی استخدام یک عدد کتابدار را درج نموده اند. از خیل بیشمار علاقه مندان [بیکاران] رشته کتابداری دعوت می شود تا همنوا با خیلی علاقه مندان [بیکاران] رشته های ادبیات ، الهیات ، فلسفه ، معارف اسلامی در این آزمون شرکت نمایند و مطمئن باشند که اصلا پارتی بازی هم نخواهد شد !
ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1410 :
تبریک به آقای دکتر " فیلان "
آقای دکتر " فیلان " ، خبر مسرت بخش موفقیت شما در شرکت کردن در آگهی استخدام ( فقط شرکت کردن در آگهی استخدام ! ) را به فال نیک گرفته و برایتان آروزی موفقیت در آزمون را داریم. ( از طرف تمامی فارغ التحصیلان این رشته )
ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1418 :
با خبر شده ایم که یکی از سازمان های دولتی قصد انتشار آگهی استخدام را دارد ، از تمام فارغ التحصیلان رشته فوق علمی کتابداری خواهشمندیم به صورت نوبتی دعا بفرمایند که رشته کتابداری را نیز در آگهیشان درج نمایند.
ایمیل وارده به گروه بحث توسط یکی از اساتید به نام رشته کتابداری در سال 1425:
این رشته هنوز زنده است ، ما همه ی همه ی همه ی دانش هستیم ، همه علوم به ما بند هستند ، ما نباشیم بقیه با مخ به زمین می خورند. اینهایی که با اَلم کردن آمار پایین استخدامی می خواهند فضا را متشنج کنند و از آب گل آلود ماهی بگیرند متوجه باشند که ما همچنان بر مسند های استادی و این درس های زپرتی ایستاده ایم و این رشته هنوز هم برای ما نان و آب دارد !
ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1432 :
با خبر شدیم آقای دکتر " فیلان " پس از ناکامی در آزمون قبلی ( پس از گذشت 22 سال ! ) ، اینبار توانسته اند با کمک پارتی در یک آزمون دیگر شرکت کنند ( فقط شرکت کرده اند و اینبار با کمک پارتی ! ). این موفقیت را به ایشان و خانواده بزرگ رشته فوق علمی کتابداری صمیمانه تبریک می گوییم.
ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1441 :
تصویری که در زیر می بینید ، تصویر مردم فقیر کشورهای آفریقایی نیست ، بلکه فارغ التحصیلان رشته کتابداری است که پشت ماشین پخش غذای یونسکو دارند می دوند !
ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1445 توسط مدیر گروه تایید نشد !!!
"اسم جدید "
کلی توی بازار پیچیده بود که کتابتخانه قرار است اسمش عوض شود. شاگرد کاتب هم کلی روی اسم جدید مانور داده بود و جلوی این و آن تعریف اسم جدید را کرده بود. کلی از "مدیریت اطلاعات" خوب گفته بود و همه دهانشان آب افتاده بود که بعد از سالها کتابتخانه قرار است بشود مرکز اطلاعات و مدیریت اطلاعات. چه ترسیم هایی که همه توی ذهنشان در مورد دکان جدید و شغل جدید نکرده بودند. حتی شاگرد کاتب با خودش فکر کرده بود که برای اسم و رسم جدید یک دست لباس فرم جدید هم بپوشد و حتی با خودش سبک سنگین کرده بود که کاتب را راضی کند تا یک منشی خانم با لباس فرم هم بیاورند که دیگر دکانشان بشود مثل این آژانس های هواپیمایی! برای همه اینها هم با کاتب صحبت کرده بود و کاتب هم در جواب همه ی درخواستهایش گفته بود : " باشه ".
خلاصه یک روز کاتب رفت و سفارش تابلوی جدید را به تابلوساز داد. فردایش که تابلو را آوردند و رونمایی کردند رویش نوشته بود : " علم اطلاعات و دانش شناسی " !
خون ، خون ِ شاگرد کاتب را می خورد. داشت از غیض منفجر می شد. اهالی بازار هم که گاهی از جلویش رد می شدند و با نیشخند تکه می انداختند که : " اینکه با قبلی فرقی نداره ". کارد می زدی خونش درنمی آمد. تمام آن پرستیژی که در رویاهایش ساخته بود و منشی و آژانس هواپیمایی نابود شده بود. آتشش می زدی صدایش بلند نمی شد.
چند روزی گذشت تا کمی از ناراحتی اش کم شد. به اجبار به خود قبولانده بود که اسم جدید بهتر از قبلی است ولی خوب می دانست که فقط توجیه است ، توجیه.
سنگین و باوقار
کتابداری رو همه دوست داشتن. خیلی هم خوشگل بود. وقتی تو دانشگاه راه می رفت کلی از مهندسی ها آرزوشون بود که بهشون نگاه کنه. کلی افتخار می کردن که از مسیری که کتابداری رفته راه برن.
کتابداری رو همه به بامحبت بودنش می شناختن، همه به بااخلاق بودنش می شناختن. خنده هاش از روی ریا نبود، از روی صمیمیت و لطافت بود.
همه از دور بهم نشونش می دادن و می گفتن: نیگاه کن، اون کتابداریه، ببین چه باوقار و متینه، چه سنگین و آروم راه می ره.
خلاصه اینقدر خوب بود که آخرش حسودها بهش حسودی کردن.
آخرش این پزشکی و دندانپزشکی که با صد مـَن آرایش و لاک و رژ و کفش پاشنه بلند و باد و افاده باز هم یه ناخون کوچیکه کتابداری نمی شدن بهش حسودی کردن. هی پشت سرش نشستن و حرف زدن، هی ازش بدگفتن، هی خودشونو آرایش کردن و جلوی مهندسی ها راه رفتن، هی مهندسی ها رو ازش بدبین کردن تا بلاخره از چشم انداختنش.
حالا اما کتابداری هنوز مثل همیشه آروم و باوقار و سنگین راه خودشو می ره ولی مهندسی ها چشمشون به پزشکی و دانپزشکی گیرکرده ولی نمی دونن که یه روز رنگ و لعابشون تموم می شه و قشنگی برای کسی می مونه که خودش قشنگ باشه و نه به زور قشنگ شده باشه.
پ.ن : یکم آخرش فکر کنم ماست مالی شد. ولی خب اشکالی نداره. خنده. چشمک.
خالکوبی
رو دستش اینها خالکوبی شده است.
بدبختی ،
بیکاری ،
بی پرستیژی ،
بی حقوقی ،
بی کلاسی ،
پاک نمیشه ، سخت پاک بشه ، خالکوبیه رو تنش.
عذاب وجدان
پیش نوشت : خواندن این متن به دوستانی که علاقه بسیار به رشته کتابداری و یا اساتید حاضر در این رشته دارند به هیچ وجه توصیه نمی شود.
برگی لو رفته از دفتر خاطرات یکی از اساتید برجسته و معروف رشته کتابداری :
خدا منو ببخشه ، خدا منو ببخشه.
اگه بچه های مردم بفهمن که چه جفنگیاتی رو سرکلاس از خودم بافتم و به اسم مطالب جدید به خوردشون دادم.
اگه بچه های مردم بفهمن که چه مقاله هایی از توی پایان نامه هاشون به اسم خودم چاپ کردم.
اگه بچه های مردم بفهمن که این رشته هیچ ارزش و کاربردی نداره ولی من تمام قد و بخاطر حقوقی که می گرفتم ازش دفاع کردم.
آخه من چکار باید می کردم؟ مجبور بودم. از این راه نون درمی آوردم. اگه قرار بود رشته تعطیل بشه من چکار می کردم؟ هنر دیگه ای که نداشتم تا کار کنم ، مجبور بودم از رشته دفاع کنم تا حقوق بگیرم. می دونم کارم اشتباه بوده ولی مجبور بودم ، بخدا مجبور بودم.
چه وقتی که از بچه های مردم تو این رشته تلف نکردم ، اون بدبختهایی که تا دکتری خوندن رو بگو.
هر روز سرکلاس از کتاب و کتابخونه گفتم ولی آخرین باری که خودم توی کتابخونه قدم زدم مال حداقل بیست سال پیشه.
چه لقب و پیشوند و پسوندی برای خودم درست کرده بودم در حالی که هیچکدوم لیاقتم نبود و فقط برای بالا بردن خودم و ایجاد پرستیژ از دست رفته ام بود.
من و بقیه اساتید حقوقمونو گرفتیم در حالی که خیلی از بچه هایی که ( مثلاً ) آموزش دادیم توی جامعه بیکار شدن ، ما به قیمت بیکاری دیگران پولدار شدیم.
چطور توی چشمای بچه های مردم نگاه کنم و بگم که همه ی اون حرفهایی که برای کاربردهای این رشته زدم دروغ بوده و عملاً کاربرد خاصی توی جامعه ندارن ، باری از جامعه برنمی دارن ، کاری نمی کنن ، چطور بهشون بگم ؟
چطور بهشون بگم که ما ( اساتید ) محتوای این رشته رو متناسب با نیازهای رو به رشد جامعه و همگام با پیشرفتهای تکنولوژی تغییر ندادیم چون خودمون نمی تونستیم درس های جدید رو تدریس کنیم ، چون باید خودمون کنار می رفتیم و آدمهای جدید می اومدن ، چون ترسیدیم که بیکار بشیم.
چطور بهشون بگیم که دیگه دیر شده برای تغییرات ، یا باید کلاً این رشته رو تعطیل کنیم و یک رشته ی جدید با درسهای جدید و اساتید جدید درست کنیم و یا باید بپذیریم که تو هر سازمان و ارگانی که استخدام بشن و هرچقدر هم که کار کنن باز هم همون کتابدار ساده خواهند بود و ترقی نمی کنن.
چطور بهشون بگیم که توی سازمان ها اولین جایی که بودجه اش رو قطع می کنن ، نیروهاشو تعدیل و اخراج می کنن کتابخونه است.
چطور بهشون اینا رو بگم ؟ چطور ؟
خدا منو ببخشه ، ببخشه.
" موسسه مالی و اعتباری آنتی کتابدار ! "
موسسه مالی و اعتباری آنتی کتابدار ! در سال 1385 و بعد از متوجه شدن فعالان این حوزه به کارآمد نبودن این رشته و ناتوانی در جوابگو بودن نیازهای بازارکار در آینده و بالا رفتن نرخ بیکاری در این رشته و بجهت اعطای وام های بی بهره و یا کم بهره به کتابدارن برای پر کردن چاله های ( سیاه چاله های ) زندگی شان در اثر مکفی نبودن حقوق بخر و نمیرشان تاسیس گردید.
از پایه گزاران موسسه مالی و اعتباری آنتی کتابدار ! آقای یاشار خان آنتی کتابدار هستند که تا به حال توانسته اند از طریق این موسسه به بسیاری از کتابدارن کمک کرده تا از چنگال این رشته رها شده و با آگاهی دادن و همچنین در اختیار قرار دادن سرمایه اولیه به آنان زمینه فعالیت در رشته های دیگر تحصیلی را برای آنان فراهم آورده و موجب خلاص شدنشان از دست این رشته ی پلید گردند.
موسسه مالی و اعتباری آنتی کتابدار ! همچنین در راستای اهداف والای خود ، کارمزدهای پایینی را برای وام های داده شده قرار داده است تا شاید بتواند گامی ماثر در جهت بهتر شدن وضعیت اسفناک این قشر مفلوک و بدبخت و دیده نشده ی جامعه بردارد.
موسسه مالی و اعتباری آنتی کتابدار ! امیدوار است در سایه پشتیبانی و حمایت های معنوی تمام کتابداران بتواند موجبات ریشه کنی عامل و یا عاملان همه این بدبختی ها و گرفتاری ها و بیکاری ها و بی پرستیژی ها را فرآهم کند و در سایه توجهات یکایک کتابداران داغ دیده و آه کشیده ، کلاً این رشته را از بیخ و بن خشک کند که دیگر هیچ بنی بشری به دامش گرفتار نیاید !!!
شش سال گذشت !
شش سال از تاسیس این وبلاگ درپیت و نوشته های درپیت تر من راجع به این رشته ی درپیتر تر ! گذشت ولی همچنان کنکور برگزار می شود و با هر بار برگزاری آن کلاس های این رشته پر می شوند ! جالب اینجاست که ارشدش هم پر می شود و برای دکتری اش هم که صف کشیده اند !
الان سوال اینجاست که کلوخ ها بیشتر می فهمند یا آدمها ؟!!!
یک متنی به اصطلاح طنز ( و در اصل چرت و پرت ) نوشته بودیم تا برای این روز منتشر کنیم ولی در هاگیر واگیر زندگی و مشغولیتهایی که الکی الکی خودمان برای خودمان ایجاد کرده ایم گم شد. یعنی یک جایی گذاشتیمش ولی نمی دانیم کجا. حالا ترسمان از این است که آنهمه چرندیاتی که برای این رشته بخت برگشته نوشته بودیم را در محل کار جا نگذاشته باشیم که همکاران بردارند و بخوانند ناخواسته خودمان بساط خنده و معرکه گیریشان را جور کرده باشیم و از فردا چپ برویم و راست بیاییم و همه آن گیرهای و ایراداتی که به سر و ته این رشته گرفته بودیم را از خودمان بگیرند. ( آخر جلویشان کلی افه آمده ایم و از فیزیک کوانتوم تا جامعه شناسی و اقیانوس شناسی را سرهم کرده ایم تا مثلا بگوییم چیزی بارمان است ! )
بگذریم. حالا که متن اصلی گم شده ، کمی فلبداهه گویی می کنیم.
از گروه بحث شروع می کنیم که داخلش فقط درخواست مستقیم واگزاری اجرای پایان نامه نداده بودند که دادند ( یعنی رسماً گفتند نتنها این رشته بلکه بروید جمع کنید کل سیستم آموزش عالیتان را ! )
کنکور دکتری هم که اولش خود کنکور و نوع سوالات حرف و حدیث بود و حالا ظرفیت های آن. قدیم می گفتند دانشگاه مثل قیف برعکس است ، وارد شدنش سخت و خارج شدنش آسان است ولی بنظر مسئولین در نظر دارند کلاً قیف مورد بحث را بردارند و یک لوله ی پی وی سی ۱۱۰ به دانشگاه و نظام آموزش عالی سوار کنند که دیگر به قول قدیمی ها روده اش تاب نداشته باشد ! از این سر راحت دانشجو بگیرد و از آن سر هم یکسره تر بزند به کل هیکل و مفهوم آموزش و تخصص و مدرک و ...
بازار کار هم که اصلاً فوق عالی. کل ممکلت الان دارند در به در دنبال کتابدار می گردند. هنوز از درب دانشگاه فارغ التحصیل نشده پیش اسختدامش کرده اند ! همین چند روز پیش بود که جلوی درب یکی از دانشگاه های معروف سر یکی از همین تازه فارغ التحصیل شدگان دعوا شد. چه پلیسی آمده بود برای فیسله دادن به ماجرا ، اما کسی کوتاه بیا نبود ، همه سر و دست می شکانندند برایش !
بازار همایش ها هم که هنوز داغ است. هر گروه و شاخه ای که نگاه کنی از قافله عقب نیست. انجمن هم که مدتها است از کمبود مخاطب رنج می برد و هر بار که می خواهد جلسه ماهانه بگذارد از همه درخواست می کند که بیایند ولی بازهم کسی نمی رود ! هر دو سر لج انداخته اند و کم هم نمی آورند. نه کتابداران به جلسه انجمن می روند و نه انجمن دربش را تخته می کند. یکجورهایی بهم گفته اند : " بچرخ تا بچرخیم "
به طرز معجزه آسایی متنی که گم کرده بودم و بالا صحبتش شد همین الان پیدا شد ! همین گوشه ی میز و زیر تعدادی کاغذ رفته بود. یعنی عجیب ترین حادثه ای بود که در این لحظه ممکن بود اتفاق بیافتد بود ! نگه اش می دارم برای دو هفته ی دیگر که بنویسم.
به احتمال زیاد در این نوشته غلط دستوری زیاد خواهم داشت ، غلط املائی هم که جزء جدا نشدنی نوشته های من است. پس به بزرگواری خودتان ببخشید و از سر تقصیرات این کتابدار بینوا بگذرید.
شاد باشید
خدانگهدار.