X
تبلیغات
آنتی کتابدار (طنز) - یاشار - طنز کتابداری - کتابدار - ketabdar - Antiketabdar
اغراق هایی واقعی درمورد کتابداری !!!
یکشنبه ، ۲۸/۷/۱۳۹۲ مراسم ازدواجمان بود. لبخند.

یاشار و شهناز

شیرینی خوری گرفتیم و شام به هیچکس ندادیم (خنده شیطانی و اسمایلی بچه خسیس مشهدی. ها ها ها ها ها )

مراسم ازدواج یاشار و شهناز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/07/30ساعت 18:16  توسط یاشار   | 

تاریخچه ، جایگاه و کارکرد دستمال کشی در کتابداری !

 

پیش نوشت : خواندن این متن به دلیل وجود اصطلاح بی ادبانه به افراد زیر هجده سال توصیه نمی شود.

 

 دستمال کشی در کتابداری را می شود به دو حوزه دستمال کشی در دوران دانشجویی و دستمال کشی در دوران کار و اشتغال تقسیم بندی کرد و همچنین از لحاظ سطح کیفیت می توان آن را به دو گروه "دستمال کشی" و "خـ...ـه مالی" متمایز نمود.

 

اصولاً نوعی از دستمال کشی در دوران دانشجویی (کاردانی و کارشناسی ) شکل می گیرد که برای گرفتن نمره است و در آن دانشجو برای خودشیرینی و گرفتن نمره حاضر به انجام یکسری از کارها و تحقیقات استاد می شود و بخصوص اگر استاد خودش دانشجو (کارشناسی ارشد و دکتری‌) باشد احتمال بروز این نوع از دستمال کشی بیشتر وجود دارد.

در دوره های تکمیلی (کارشناسی ارشد و دکتری) و با توجه به بالا بودن دوره و حساسیت موجود باید نسبت به استفاده از دستمال مناسب دقت نمود زیرا پوستمال کردن بخش دستمال کشی شده ممکن است نتایج اسفباری را دنبال داشته باشد و همچنین در میزان سرعت و زاویه دستمال کشی نیز باید دقت لازم به عمل آید تا بیشترین لذت را به وجود آورده و باعث بهترین بازخورد برای دانشجو شود لذا در این مواقع همکاری با استاد جهت تهیه مقاله و یا چاپ کتاب و سپس درج اسم استاد با فونت درشت در اولین محل چشم گیر می تواند نتایج بسیار مثبتی داشته باشد و یا حتی سکوت دانشجو در برابر چاپ مقاله از روی پایان نامه اش به اسم استاد و بالا رفتن درجه کاری و ارتقاع استاد می تواند نوعی دستمال کشی محسوب شود.

 

در حوزه کار نیز دستمال کشی به دلایل و انگیزه های مختلفی همچون بالا رفتن درجه و رتبه سازمانی ، افزایش حقوق ، حسادت به دیگران و سعی در خراب کردنشان و یا حتی در مواردی دستمال کشی بدون هیچ دلیل خاصی و فقط به دلیل اینکه طرف ذاتاً دستمال کش است انجام می شود که این مورد آخر از کثیف ترین انواع دستمال کشی می باشد که باید فرد دستمال کش را به کمک همان دستمالش به دار آویخت !

از نمونه های دستمال کشی در حوزه اشتغال می توان به تبریک و تشکراتی که پس از کسب یک موفقیت زپرتی توسط رئیس از طرف زیردستان ابراز می شود اشاره کرد که در ابتدای امر کاری پسندیده بوده ولی کم کم به دلیل زیاد شدن میزان تشکرات ، شورش را در می آورند و بوی دستمال کشی راه می افتد. در اینگونه موارد اگر جزء کسانی هستید که قرار است در انتهای لیست تبریک گویندگان قرار بگیرید بهتر است به هر طریق ممکن پیام تبریکتان را به شکل خصوصی به دست فرد مورد نظر برسانید تا عطر و بوی دستمال کشی پیراهن شما را نیز معطر نکند !

دستمال کشی در حوزه کار و اشتغال بسیار گسترده است و حتی داستان ها و اسطوره هایی نیز در اینباره وجود دارد ، مانند اسطوره ی : " مهناز دستمال کش " که مشهور است چنان مهارتی در تشخیص جنس و پارچه مورد نیاز برای لذت بیشتر فرد از دستمال کشی داشته است که کمتر کسی می توانسته در مقابل دستمال کشی های او مقاومت کرده و تن به خواسته اش ندهد !

و یا اسطوره ی : " بهروز آبدارچی " که می گویند روز اولی که استخدام شد آبدارچی بود و دیپلم ردی داشت ولی توانست به ریاست سازمان مطبوع خودش برسد !!! ( از کارکنان قدیمی سازمانتان راجع به رئیس تان بپرسید تا ببینید راست می گویم یا دروغ !!! )

و در پایان باید گفت دستمال کشی در کنار زیرآب زنی یکی از توانمند ترین روش ها برای پیمودن پله های ترقی در اکثر سازمان ها ( و از جمله کتابخانه ها ) محسوب می شود که اگر کسی بتواند به تمام فوت و فن آن مسلط شود با کمترین هزینه به بیشتر بهره وری دست می یابد !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/06/21ساعت 21:45  توسط یاشار   | 

 

" مرکز خرید آنتی کتابدار ! "

 

از آنجایی که مدیران رده بالا ، کتابداران را به هیچ کجایشان نمی گیرند ! و حقوقشان همیشه در حد بخور و نمیر بوده است لذا حزب پرقدرت و سرمایه دار " آنتی کتابدار" اقدام به ساخت یک مرکز خرید بسیار باکلاس و بزرگ و مجهز برای آنان کرده است که به زودی افتتاح می شود و از آنجا که این مرکز با محوریت کتابداران ساخته شده ، سعی شده است در آن از اصول و قوانین کتابخانه ها بهره برده شود تا برای کتابداران خوشایند تر باشد ! لذا همانطور که کتابهای کتابخانه ها بصورت رایگان امانت داده می شود ، اجناس این مرکز خرید نیز با یک دهم قیمت به کتابداران فروخته می شود ، خدماتی همچون پارکینگ کاملاً رایگان ارائه می گردد ، می توانند از کافی شاب و رستوران مرکز با تخفیفات ویژه استفاده کنند ولی برای ورود به این مرکز لازم است عضو شوند ! ( البته عضویت فقط برای کتابداران است و بقیه می توانند آزادانه بیایند و بروند ! ) و برای عضویت باید سه تا ضامن با جواز کسب و یا کارمند با بیست سال سابقه کار بیاورند ! ، حق عضویت سالانه پرداخت کنند ! ، کارت عضویتشان را سه ماه بعد از ثبت نام تحویل بگیرند و به هیچ وجه داخل مرکز حق خوردن و صحبت کردن ندارند ! اگر از موارد بالا تخطی کنند افرادی به نام " مرکزدار " ( معادل کتابدار در مرکز خرید ! ) با ترش رویی پاچه شان را می گیرند. هنگام ورود و خروج باید محتویات کیفشان را نشان دهند و حق ندارند به هیچ وجه بچه داخل مرکز بیاورند !

خدا نکند از گیت مراقبت رد بشوند و گیت بوق بزند ، پدرشان را درمی آورند و شش برابر قیمت جنسی را که یواشکی برداشته اند ازشان می گیرند ، برای پیدا کردن غرفه و کالای مد نظرشان از طرف باجه های اطلاعات هیچگونه کمکی بهشان نمی شود و جوابشان این است که " خودتان از سیستم استفاده کنید و جستجو را یاد بگیرید " ، هنگام پرداخت مبلغ خرید باید کلی منتظر بایستند تا صحبت اپراتور فروش با همکارش تمام شود و رویش را به سویشان برگرداند !!! تازه همان هم اگر بخواهند تیکه بیاندازند با جواب : " همینکه هست ، می خوای بیا ، می خوای نیا " مواجه می شوند !

اقلام موجود در مرکز خرید جهت کتابداران شامل وجین و سانسور هم می باشد و همانطور که این روزها همه کتابها دارد از کتابخانه ها جمع می شود ، فقط باید جوراب و دستکش بخرند و هرگونه لباس زیر و بدن نما و مجلسی و اقلام دکوری و لوکس شامل قانون " عطف زرد " می شود و به کتابداران فروخته نمی شود ! ، اگر جنسی را ببرند و پس بیاورند از آنها دیرکرد گرفته می شود و کارت عضویتشان هم به مدت یک ماه مسدود می شود و خلاصه و به قول معروف : " آنچه عوض داره ، گله نداره ! "

+ نوشته شده در  شنبه 1392/04/01ساعت 10:26  توسط یاشار   | 

 

" آشنایی بیشتر با حزب آنتی کتابدار "

 

اینکه در گروه بحث کتابداری ناله و فغان سر داده می شود که کتابدارانی با مدارک بالای تحصیلی بیکار هستند از نتایج لابی های فوق سری حزب آنتی کتابدار است !

شما فکر کرده اید ما الکی اسممان آنتی کتابدار شده است ؟ حزب ما چنان نفوذی در مرکز قدرت و ثروت دارد که نگو و نپرس. مثلاً همینکه شما مدتهاست به مسئولین نهاد کتابخانه ها ایراد می گیرید که چرا از رشته های دیگر بجای کتابداران استخدام می کنند و آنان شما را به هیچ کجایشان ! هم نمی گیرند فکر می کنید بخاطر چیست ؟ بخاطر اینکه همه شان عضو حزب آنتی کتابدار هستند و خط مشیشان را ما مشخص می کنیم ! تازه وقتی می خواهند عضو حزب بشوند باید سوگندنامه ای را قرائت کنند که در آن به شرفشان قسم می خورند که تمام سعیشان و اختیارات مدیریتشان را به کار ببندند که با تصمیمات لحظه ای و صلیقه ایشان تا می توانند به رشته صدمه بزنند !

و یا فکر می کنید همینکه اکثر قریب به اتفاق آگهی های استخدام فقط جنس مذکر استخدام می کنند از کجا آب می خورد ؟!

همه می دانند که هدف اصلی حزب آنتی کتابدار " تخته کردن درب این رشته " است و ما کارمان را خوب بلدیم ! اول شاخه کتابداری پزشکی را منحل کردیم ، بعد زدیم اسم رشته را تغییر دادیم که تمام هویت گذشته تان در پس یک اسم جدید محو شود و مجبور شوید هر کجا که اسم جدیدتان را می نویسید به دنبالش و توی پرانتز اسم قدیمیتان را هم بیاورید ! ، البته می توانستید از این فرصت استفاده کنید و یک اسم قشنگ و دل چسب انتخاب کنید ولی ما که می دانستیم مغزهایتان را آک نگه می دارید ! و گذاشتیم گذشته تان را با انتخاب اسم نامناسب از دست بدهید.

بین خودمان بماند ، فکر می کنید اینکه اساتید کتابداری یکی یکی دار فانی را وداع می گویند علتش بیماری و یا مرگ طبیعی است ؟ ذهی خیال باطل !!! ما خوب بلدیم چطور ستون های این رشته که همانا آدمهای فهمید و با تجربه هستند را از شما بگیریم. ( و هنوز هم لیست افرادی که تا رسیدن به هدف " تخته کردن درب این رشته " باید حذف شوند تمام نشده است !!! )فکر کرده اید برای ما چقدر کار دارد که همین نانوایی سرکوچه تان را بخریم تا توی نانتان مرگ موش بریزد ؟!

اینکه بعضی اوقات می بینید سرشناس ترین آدمهای رشته توی گروه بحث به جان هم می افتند و پته ی هم را آب می دهند فکر می کنید از کجا آب می خورد ؟ پشت پرده ما هستیم که بازی می دهیمشان. همه شان به نوعی عضو حزب ما هستند و خودشان نمی دانند !

اگر بعد از همه اینها باز هم به قدرت و نفوذ حزب آنتی کتابدار ایمان نیاورده اید به این نکته توجه کنید که تمام آنانی که مناظرات انتخاباتی را نگاه کردند با چشم و گوش خودشان دیدند که هیچ یک از کاندیداها جرئت بردن اسم و یا حتی اشاره ای به حزب آنتی کتابدار را نداشت !!! حتی کلمه ای از ما اسم نبردند چون بر عواقب بعدی آن به خوبی واقف بودند !!! و می دانستند که اگر از ما اسم ببرند هیچگونه شانسی برای انتخاب شدن ندارند !!!

گردش مالی حزب آنتی کتابدار خیلی زیاد است. مثلاً همین سه هزار میلیارد معروف جلویش لنگ می اندازد ! ، حزب آنتی کتابدار اگر بخواهد می تواند برای هر کتابدار یک خانه ده هزار متری در بهترین محله ی شهر و یک BMW آخرین سیستم زیر پای هر کتابدار بیاندازد ولی حیف که از اسم حزب مشخص است که چرا نمی اندازد !!! ( البته زیر پای رئیس اش که همانا یاشار خان آنتی کتابدار باشد هم نمی اندازد که از همینجا مشخص می شود که حزب ، یک حزب مشهدی و خسیس است !!! )

در هر صورت فکر نکنید می توانید ما را از میدان به در کنید. ما نفوذ و قدرت و ثروت زیادی داریم. کلی وزیر و رئیس هستند که با تصمیمات لحظه ایشان تیشه به ریشه این رشته می زنند که البته همه شان عضو حذب ما هستند و ما بهشان پول می دهیم که اینگونه عمل کنند و چوب لای چرخ بگذارند.

 

یک متن طنز کتابداری نیز در آدرس زیر هست که پیشنهاد می کنم بخوانید.

تجهیز کتابخانه های با فروش کلیه !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/03/18ساعت 23:31  توسط یاشار   | 

 

قاتلان مراجعه کنندگان

 

گوشی تلفن را بردار و به تمام آنانی که دیرکرد دارند زنگ بزن. بگو اگر کتابها را نیاورند بابایشان را جلوی چشمانشان می آوریم !

اگر کسانی گوشه ی سالن مطالعه با هم پچ پچ می کنند به جای مودبانه درخواست سکوت کردن بهشان نگاه غضب آلود کن و چنان نفست را از مجاری بینی ات بیرون بده که صدایش تمام سالن را پرکند و از ترس شلوارشان را خیس کنند.

نکند خلق خوش بهشان نشان بدهی. پررو می شوند. کتابدار خوب یک کتابدار درنده خو و پاچه گیر است.

همیشه باید کاسه چشمانت پر از خون باشد. در محیط کتابخانه و بلاخص مقابل مراجعه کننده با لبخند قهرکن. تو نباید بویی از لبخند برده باشی !

نکند برایشان کتابی را جستجو کنی. پررو می شوند. بگذار برای همیشه نداند که آن کتاب مورد علاقه شان در مجموعه کتابخانه بوده است و تو به آنان امانت ندادی.

از تمام کسانی که وارد کتابخانه می شوند سوال و جوابهای الکی بپرس. بگذار بفهمند که تو اینجا رئیس هستی ، همه کاره هستی ، همه چیز زیر نظر توست.

تو باید کاری کنی که هر مراجعه کننده فقط یک بار در عمرش به کتابخانه ات بیاید. تو باید در همان دفعه اول حس و انگیزه دوباره آمدنش را بکشی ! تو باید علاقه اش به کتاب و کتابخانه را به قتل برسانی ! تو باید حس مسئولیت پذیری کتابداری داشته باشی و کاری کنی که نه تنها دیگر به کتابخانه ی تو ، بلکه به هیچ کتابخانه دیگری هم نروند. به همکارانت فکر کن ! در برابر همکارانت در کتابخانه های دیگر حس مسئولیت پذیری داشته باش !!!

هنگام عضو شدن جلویشان سنگ بیانداز. گیر کق بده. سربدوانشان. چیزهای نامعقول و شرایط عضویت سخت بگذار. از خودت شرایط مندرآوردی درست کن.

تو باید آنان را بکشی ! تو تحصیل کرده ای ، چهار سال درس خوانده ای که بکشی ، مگر نه ؟! هر روز خشن تر باش ، نکند خدای نکرده لبخندی بزنی !!! نکند لبخندی بزنی !!!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/12/26ساعت 20:53  توسط یاشار   | 

" دستاور"

برای من ، بزرگترین دستاورد چهارسال تحصیل در رشته کتابداری "تایپ ده انگشتی" بود !

پ.ن ۱ : یادمه برای خیلی ها همین هم نبود !!! ( خدا خیر سرفصل های درسی را بدهد ! )

پ.ن ۲ : این مطلب بیشتر یکجور تلنگر است به مطالب درسی.

پ.ن ۳ : نه اینکه از اینجا بیشتر کتابدارها رد می شن ، لذا با توجه به میانگین آی کیوشون لازم دیدم پی نوشت دوم رو بنویسم !!!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/11/28ساعت 16:8  توسط یاشار   | 

" آفت های کتابخانه "

از جمله آفت های کتابخانه و درصد شیوع آن عبارتند از :

1 –  کرم کتاب ( درصد شیوع : 001/0 درصد )

2 – موریانه ( درصد شیوع : 05/0 درصد )

3 – موش ( درصد شیوع : 8/0 درصد )

4 – سوسک ( درصد شیوع : 9/0 درصد )

5 – کتابدار بداخلاق ( درصد شیوع : 93 درصد !!! )

که البته گزینه پنجم دارای انواع : کتابدار پاچه گیر ، گودزیلا صفت ، اژدها خو ، افعی گون و غیره می باشد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/10/11ساعت 17:54  توسط یاشار   | 

تاریخ یکشنبه ۱۲/۹/۱۳۹۱ ( ۱۷/۱/۱۴۳۴ قمری - ۲/۱۲/۲۰۱۲میلادی) ، ساعت شش بعد از ظهر.

بجهت ثبت در تاریخ برای یادآوری در آینده. ( هفته گرد ! )

فال حافظ این روز :

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/09/19ساعت 18:8  توسط یاشار   | 

پیش نوشت : گاهی بعضی ها برای آدم عزیز هستند و قاعدتاً نوشته هایشان نیز عزیز است. آنچه در زیر می آید ، انشاء ایست نوشته شده به دست دختر ِ خواهرم که در ژانر "وحشت" نوشته شده و امیدوارم انتشار نوشته اش در وبلاگ [درپیت] دایی اش بتواند هم خوشحالش کند و هم انگیزه ای باشد برای نوشتن داستانهایی دیگر.

به امید چاپ کتابهایی پرتیراژ از او در آینده.

 

 

" کابوس"

 

داستان از جایی شروع شد که من و خانواده ام به روستایی رفتیم که بیشتر از پنج نفر سکنه نداشت.

جالب بود ، ما فقط برای یک یا دو ساعت می خواستیم آنجا بمانیم ولی سرنوشت جور دیگری برای ما رقم خورد.

وقتی می خواستیم برویم ، ماشین خراب شده بود ، گوشی ها آنتن نمی داد.

پدرم گفت : مجبوریم بمانیم. به پیش یکی از روستاییان رفتیم. پدرم به او گفت : جایی ندارد به ما بدهید تا شب را در آن بمانیم ؟

مرد روستایی گفت : چرا داریم ولی ... ( و حرفش را ناتمام گذاشت.)

رفتیم داخل خانه ، دقیقاً قبرستانی پشت آن خانه بود.

شب شد ، صدایی از پشت درب می آمد ، کسی محکم به درب می کوبید و من و مادر و برادرم تنها بودیم. پدرم رفته بود به دنبال تعمیرکار. دستهایی استخوانی تند و تند به درب می زد. من و برادرم به کنج خانه رفته بودیم. وقتی می خواستیم درب را باز کنیم ، دستهای استخوانی تبدیل به دستانی تپل شد. درب را که باز کردیم مرد روستایی داخل خانه آمد و گفت : چرا همه ی شما داخل یک اتاق اید؟ می توانید از تاق های دیگر نیز استفاده کنید و غذا را گذاشت و رفت.

پدرم آمد ، ماشین درست شده بود. وقتی می خواستیم برویم به قبرستان نگاه کردم. قبرها تکان می خوردند ، به مادرم گفتم و مادرم به من جوابی نداد. سوار ماشین که شدیم از داخل خانه صدای مادرم را شنیدم ، ترسیدم ، جیغ زدم مـــــــــــادر ، پدر و برادرم تبدیل به دود سیاه شدند و از خواب پریدم و دیدم پدرم برگشته.

وقتی دویست متر از روستا دور شدیم به عقب نگاه کردم ، روستا نبود ولی قبرستان بود !

 

ز. هاشمی ( آبان 1391 ، ششم ابتدایی )

+ نوشته شده در  جمعه 1391/08/26ساعت 18:3  توسط یاشار   | 

 

 " ثبت احوال "

 کتابداری با دوست پسرش ، روانشناسی ، تو یه بعد از ظهر پاییزی سرد رفته بودن پارک و روی یه نیمکت نشسته بودن و از سرما لباسهاشونو مشت کرده بودن تا گرم بشن ( قاعدتاً نمی تونستن همو بغل کنن که گرم بشن ! ضمن اینکه از اینجا خونواده رد می شه و ما نمی خوایم بدآموزی داشته باشه ! )

دیگه آخرای روز بود و کلاغ ها داشتن از بالای سرشون دسته دسته می رفتن خونشون که کتابداری رو به روانشناسی کرد و گفت : می خوام برم ثبت احوال و اسممو عوض کنم. اسمم خوشگل نیست. با کلی آدم و دکتر و استاد دانشگاه و فارغ التحصیل هم مشورت کردم و همه نظرشون مثبت بوده ، کلی هم تو این سایت و اون سایت نظرسنجی کردم که همه رای به عوض کردنش دادن.

روانشناسی یه نگاه عاشقانه بهش انداخت ( و یه بوسه غیرفیزیکی و خیالی بینشون رد و بدل شد ) و گفت : خیلی خوبه عزیزم. پیشنهاد من بهت "مدیریت اطلاعات" هستش. تو برام با اسم کتابداری عزیز هستی و اگه اسمت عوض بشه هزار بار برام عزیزتر می شی.

خلاصه تو اون روز سرد و نمناک پاییزی قرار شد که کتابداری اسمشو به مدیریت اطلاعات عوض کنه ولــــــی !

ولی کارمند دست و پا چلفتی اداره ثبت احوال موقع تغییر اسم کلیدها رو اشتباه زد و اسمش شد " علم اطلاعات و دانش شناسی " ! بعدشم قسم خورد که کلیدها رو اشتباه زده !

کتابداری کلی گریه کرد ( کلی هم توی دلش فحش ناموسی داد که از گفتنش معذوریم ولی همینقدر بدونین که فحش هاش خیلی زشت بود ) و دوباره گریه کرد. هرچقدر هم روانشناسی نازش کرد ( قاعدتاً نمی تونم بگم بوسش کرد ! ) که اشکالی نداره عزیزم ، اسمتو هر چی می خوان بزارن ، تو برای من همون کتابداری می مونی !!! افاغه نکرد و کتابداری کلی گریه کرد.

دست آخر کتابداری رو کرد به روانشناسی و گفت : من می خواستم با تغییر اسمم تو رو خوشحال کنم. تو هر جا جلوی دوستات اسم منو می آوردی مسخره ات می کردن ، من می خواستم اسمم بهتر بشه ولی این کارمند ثبت احوال ... ( و بعدش نجابت دخترانه اش رو کنار گذاشت و هر چی به دهنش اومد رو گفت که بعضی هاشو حتی روانشناسی که پسر بود نشنیده بود !!! ) بعدش روانشناسی با دستش اشک های کتابداری رو که سرخورده بود روی گونه هاش رو پاک کرد و سعی کرد بدون تماس حس بغل کردنو بهش القا کنه ( که خوب بی عرضه نتونست ! ) و بهش گفت : عزیزم حالا اگر اسمت مدیریت اطلاعات می شد شاید یه کاری هم برات پیدا می شد و سازمانها به هوای اسمت یه پست سازمانی هم برات درست می کردن ولی با این اسم جدید گمان نمی برم وضعمون بهتر از قبل بشه ولی تو غصه نخور عزیزم ، من تو رو با این اسم ، چه با اسم قبلی و چه با هر اسم دیگه ای دوست دارم و برام عزیزی.

بعدش کتابداری ام کلی خوشحال شد و احساسات دخترانه اش تحریک شد و تو تخیلاتش خودشو تو بغل روانشناسی دید و خلاصه مثل سریالهای ایرانی همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و با هم رفتن سینما و بعدشم رفتن خونه هاشون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/08/21ساعت 22:13  توسط یاشار   | 

 

پیش بینی ایمیل های تبریک استخدام در گروه بحث

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1400 :

با خبر شدیم که یکی از سازمان های دولتی آگهی استخدام یک عدد کتابدار را درج نموده اند. از خیل بیشمار علاقه مندان [بیکاران] رشته کتابداری دعوت می شود تا همنوا با خیلی علاقه مندان [بیکاران] رشته های ادبیات ، الهیات ، فلسفه ، معارف اسلامی در این آزمون شرکت نمایند و مطمئن باشند که اصلا پارتی بازی هم نخواهد شد !

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1410 :

تبریک به آقای دکتر  " فیلان "

آقای دکتر " فیلان " ، خبر مسرت بخش موفقیت شما در شرکت کردن در آگهی استخدام ( فقط شرکت کردن در آگهی استخدام ! ) را به فال نیک گرفته و برایتان آروزی موفقیت در آزمون را داریم. ( از طرف تمامی فارغ التحصیلان این رشته )

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1418 :

با خبر شده ایم که یکی از سازمان های دولتی قصد انتشار آگهی استخدام را دارد ، از تمام فارغ التحصیلان رشته فوق علمی کتابداری خواهشمندیم به صورت نوبتی دعا بفرمایند که رشته کتابداری را نیز در آگهیشان درج نمایند.

 

ایمیل وارده به گروه بحث توسط یکی از اساتید به نام رشته کتابداری در سال 1425:

این رشته هنوز زنده است ، ما همه ی همه ی همه ی دانش هستیم ، همه علوم به ما بند هستند ، ما نباشیم بقیه با مخ به زمین می خورند. اینهایی که با اَلم کردن آمار پایین استخدامی می خواهند فضا را متشنج کنند و از آب گل آلود ماهی بگیرند متوجه باشند که ما همچنان بر مسند های استادی  و این درس های زپرتی ایستاده ایم و این رشته هنوز هم برای ما نان و آب دارد !

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1432 :

با خبر شدیم آقای دکتر " فیلان " پس از ناکامی در آزمون قبلی ( پس از گذشت 22 سال ! ) ، اینبار توانسته اند با کمک پارتی در یک آزمون دیگر شرکت کنند ( فقط شرکت کرده اند و اینبار با کمک پارتی ! ). این موفقیت را به ایشان و خانواده بزرگ رشته فوق علمی کتابداری صمیمانه تبریک می گوییم.

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1441 :

تصویری که در زیر می بینید ، تصویر مردم فقیر کشورهای آفریقایی نیست ، بلکه فارغ التحصیلان رشته کتابداری است که پشت ماشین پخش غذای یونسکو دارند می دوند !

 

ایمیل وارده به گروه بحث در سال 1445 توسط مدیر گروه تایید نشد !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/08/02ساعت 23:54  توسط یاشار   | 

 

"اسم جدید "

کلی توی بازار پیچیده بود که کتابتخانه قرار است اسمش عوض شود. شاگرد کاتب هم کلی روی اسم جدید مانور داده بود و جلوی این و آن تعریف اسم جدید را کرده بود. کلی از "مدیریت اطلاعات" خوب گفته بود و همه دهانشان آب افتاده بود که بعد از سالها کتابتخانه قرار است بشود مرکز اطلاعات و مدیریت اطلاعات. چه ترسیم هایی که همه توی ذهنشان در مورد دکان جدید و شغل جدید نکرده بودند. حتی شاگرد کاتب با خودش فکر کرده بود که برای اسم و رسم جدید یک دست لباس فرم جدید هم بپوشد و حتی با خودش سبک سنگین کرده بود که کاتب را راضی کند تا یک منشی خانم با لباس فرم هم بیاورند که دیگر دکانشان بشود مثل این آژانس های هواپیمایی! برای همه اینها هم با کاتب صحبت کرده بود و کاتب هم در جواب همه ی درخواستهایش گفته بود : " باشه ".

خلاصه یک روز کاتب رفت و سفارش تابلوی جدید را به تابلوساز داد. فردایش که تابلو را آوردند و رونمایی کردند رویش نوشته بود : " علم اطلاعات و دانش شناسی " !

خون ، خون ِ شاگرد کاتب را می خورد. داشت از غیض منفجر می شد. اهالی بازار هم که گاهی از جلویش رد می شدند و با نیشخند تکه می انداختند که : " اینکه با قبلی فرقی نداره ". کارد می زدی خونش درنمی آمد. تمام آن پرستیژی که در رویاهایش ساخته بود و منشی و آژانس هواپیمایی نابود شده بود. آتشش می زدی صدایش بلند نمی شد.

چند روزی گذشت تا کمی از ناراحتی اش کم شد. به اجبار به خود قبولانده بود که اسم جدید بهتر از قبلی است ولی خوب می دانست که فقط توجیه است ، توجیه.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/07/08ساعت 23:48  توسط یاشار   | 

سنگین و باوقار

کتابداری رو همه دوست داشتن. خیلی هم خوشگل بود. وقتی تو دانشگاه راه می رفت کلی از مهندسی ها آرزوشون بود که بهشون نگاه کنه. کلی افتخار می کردن که از مسیری که کتابداری رفته راه برن.

کتابداری رو همه به بامحبت بودنش می شناختن، همه به بااخلاق بودنش می شناختن. خنده هاش از روی ریا نبود، از روی صمیمیت و لطافت بود.

همه از دور بهم نشونش می دادن و می گفتن: نیگاه کن، اون کتابداریه، ببین چه باوقار و متینه، چه سنگین و آروم راه می ره.

خلاصه اینقدر خوب بود که آخرش حسودها بهش حسودی کردن.

آخرش این پزشکی و دندانپزشکی که با صد مـَن آرایش و لاک و رژ و کفش پاشنه بلند و باد و افاده باز هم یه ناخون کوچیکه کتابداری نمی شدن بهش حسودی کردن. هی پشت سرش نشستن و حرف زدن، هی ازش بدگفتن، هی خودشونو آرایش کردن و جلوی مهندسی ها راه رفتن، هی مهندسی ها رو ازش بدبین کردن تا بلاخره از چشم انداختنش.

حالا اما کتابداری هنوز مثل همیشه آروم و باوقار و سنگین راه خودشو می ره ولی مهندسی ها چشمشون به پزشکی و دانپزشکی گیرکرده ولی نمی دونن که یه روز رنگ و لعابشون تموم می شه و قشنگی برای کسی می مونه که خودش قشنگ باشه و نه به زور قشنگ شده باشه.

 

پ.ن : یکم آخرش فکر کنم ماست مالی شد. ولی خب اشکالی نداره. خنده. چشمک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/06/15ساعت 20:35  توسط یاشار   |